کتابفروشی‌ توقفگاه دریانوردان مجروح و خسته
در میان تاریکی و طوفان
امروز یکی از مشتری‌های قدیمی بنده که ساکن اردبیل است و هروقت تهران تشریف بیاورد حتماً به من سری می‌زند، وارد کتابفروشی‌ شد و با طمأنینه و چهره‌ای آرام شروع به قدم زدن لابه‌لای قفسه‌ها کرد. یکی از جذابیت‌های حرفهٔ کتابفروشی‌ همین است. که بنشینی و قدم زدن آدم‌ها، خیره بودنشان به کتاب‌ها و نشستن و تورق و کلا عشق‌بازی مشتری‌ها با کتاب‌ها را نظاره کنی. ایشان هم از همان مشتری‌ها بود که همچون نسیمی ملایم لابه‌لای قفسه‌ها می‌چرخید و در سکوت با کتاب‌ها خلوت می‌کرد. همیشه وقتی می‌آمد آرامش و انرژی عجیبی در چهره و رفتارش نمایان بود که به شدت مرا متأثر می‌کرد. لبخند کوچک و عمیقی بر چهره داشت و با چشمان برق‌زده‌اش حسابی آشفتگی‌های درونم را سامان می‌بخشید. هربار که می‌آمد و می‌رفت دلم آرامش می‌یافت. مدت نسبتاً زیادی بود که به ما سر نزده بود. درگیر مسائل کاری‌اش بود. جالبه بدانید که یکی از شخصیت‌های سیاسی شهر خود است و به شدت درگیر. آمد، سلام و احوالپرسی گرم و کوتاهی داشتیم و بعد مثل همیشه، بدون کوچک‌ترین عجله و شتابی شروع کرد بین قفسه‌های کتاب چرخیدن. آرام قدم برمی‌داشت و قفسه‌ها را رصد می‌کرد. گاه‌گاهی هم کتابی بیرون می‌کشید و تورق می‌کرد. بعد از مدتی چرخیدن، چای کمر باریکی ریختم و پشت میز وسط کتابفروشی‌، در میان کتاب‌ها نشستیم تا هم گلویی تر کنیم و هم کمی با هم گپ بزنیم. برایم مفصل درد دل کرد. درباره مسائل سیاسی و چالش‌ها و دغدغه‌های کاری خود گفت. دل پری داشت. به عنوان فردی که آرام نمی‌گرفت و در پی تحقق دغدغه‌هایش از هیچ تلاشی فروگذار نبود، مصیبت‌های زیادی را متحمل شده بود و همچنان درگیر پیش بردن آرمان‌هایی بود که برای آن‌ها کارش را آغاز کرده بود. کمی که صحبت کردیم به من گفت شما به کارت برس ‌و دوباره بلند شد و چرخیدن میان قفسه‌های کتاب را از سر گرفت. این‌بار از بین کتاب‌هایی که از قفسه بیرون می‌کشید بعضی را دیگر به قفسه باز نگرداند و ظاهراً برای خود برگزید. در نهایت پیش من بازگشت و گفت: امروز خیلی برکت داشتی برام.
متعجب و کنجکاو به وی نگاه کردم. گفت: کتابی را خانمم مدت‌ها می‌خواست و هرچه می‌گشتم پیدا نمی‌کردم. الان یک نسخه ازش در قفسه‌هایتان پیدا کردم و برداشتم. کاغذ کادویی برداشت و روی همان میز وسط فروشگاه کتاب را با حوصله کادو کرد و گفت: چند روزی است صاحب فرزند شده‌ام، دنبال یک هدیه مناسب برای همسرم بودم. از دیدن این کتاب خوشحال خواهد شد.
خیلی خوشحال شده بودم. هم از این که کتاب را در کتابفروشی ما پیدا کرده بود و هم از این که هنوز هم کسانی هستند که کتاب هدیه گرفتن آن‌قدر خوشحالشان می‌کند که حتی در این شرایط که تازه صاحب فرزند شده‌اند هم چشمانشان با دیدن کتاب مورد علاقه‌شان برق می‌زند و برای مطالعه در این شرایط هم جایگاهی قائل هستند. ولی خوشحالی و شگفت زدگی بنده به همین‌جا ختم نشد. هنگام مراسم خداحافظی حرفی زد که مرا تا مدت‌ها به خود مشغول کرد. حرفی تکان‌دهنده که فقط در کلمات با آن مواجه نشدم بلکه واژه‌ها همچون تذکر و تلنگری مرا به چیزی راهنمایی کردند که پیش از این با بند بند وجودم تجربه کرده بودم.
گفت: «این‌جا تعدیل کننده است.» ابتدا خیلی متوجه نشدم منظورش چیست. ظاهراً او هم متوجه ابهام من شده بود. چون در ادامه گفت: فکر کن یک طوفان سهمگین اومده و همه جا را تلاطم و تاریکی فرا گرفته، یکباره بیای تو فضایی که خبری از طوفان نیست و آرام و روشن است. این‌جا مثل همان مکان تعدیل کننده وسط طوفان‌هاست.
تکان خوردم. عجب تعبیری بود!!
و چقدر دقیق بود. حداقل برای خودم که به محض ورود به کتابفروشی‌ و عبور از دروازه آن گویی وارد مکانی جادویی و متمایز از دنیای بیرون شده باشم متأثر از قفسه‌ها و کتاب‌ها آرامش و انرژی به خصوصی تمام وجودم را در بر می‌گیرد. آرامشی که محصول شور و هیجانِ بودن در میان کتاب‌ها است.
حرفش را خیلی خوب درک می‌کردم. ظاهراً هم که دیدن من و خرید کتاب بهانه‌ای برای وی بود که در میان تاریکی و تلاطم و طوفان دنیای بیرون مجالی برای آرامش و تعدیل بیابد. گویی گاه‌به‌گاه همچون سربازی میدان جنگ را رها می‌کند به عقب برمی‌گردد تا جراحت‌ها و دردها را سامان دهد، دمی بیاساید و تجدید قوا کند و دوباره با قوت مضاعف و روحیه‌ای قوی‌تر به میدان بشتابد.کتابفروشی برای او چنین جایی است.
همچنان برای من و شاید برای شما
علی رکاب، قفسه کتاب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *