در سال های اخیر، جامعه روحانیت برونگراتر شده. درهای خود را به سوی مخاطب گشوده و ما شاهد روایت هایی از زندگی، کار و حتی روابط شخصی روحانیت هستیم که توسط خود روحانی و یا همسران روحانیان در فضای مجازی یا در قالب کتاب ارائه شده است.
کتاب یحیا، روایت داستانی است از اولین حضور یک تازه‌ طلبه در یک روستای دور افتاده در گیلان. خدا پس از انتظاری طولانی و در پنجاه و دو سالگی، به سید ضیاء، پسری می دهد که آرزوی طلبه شدنش قبل از آمدنش، در دل سید ضیاء موج می زده. شوق سید ضیاء به داشتن خلفی از تبار روحانیت به قدری بوده که اعتقاد داشته «عقیم کسی است که اولادش طلبه نشود». مادر یحیا سپرده بود تا رجائا پیراهن عربی و عبا و عرقچین از نجف برای فرزندی که نبود، بیاورند. یحیی در چنین شرایطی دنیا آمد. در سیزده سالگی و در پایان دوران راهنمایی، سید ضیاء، یحیا را فرستاد قم تا درس طلبگی بخواند. اولین سفر تبلیغی سید یحیا، به روستایی کوچک در استان گیلان است. جایی که پیش از آن، استاد او که خود  یکی از اهالی روستاست، روحانی و مبلغ ش بوده است. قبل از ورود به روستا، یکی از توصیه هایی که استاد سیدیحیا به او می کند اینست که این روستا، در گذشته پذیرای میرزا کوچک خان جنگلی بوده است و مردم روستا به مشروطیت و میرزا کوچک خان جنگلی ارادت ویژه ای دارند به حدی که باید روضه میرزا را چاشنی روضه های کربلایت کنی.
کیفیت حضور سیدیحیا در روستا و نحوه مواجهه او با روستائیان، در این کتاب به شکلی روان و دلنشین روایت شده است. نکات برجسته‌ای در این روایت وجود دارد که در پی خواهد آمد؛ اول. وجه همراهی و همدلی سیدیحیی بر وجه ارشادی و آموزشی سیدیحیی می چربد. مواجهه سیدیحیا با روستا به مثابه موجودیتی منحصر به فرد، زنده و پویاست. جامعه‌ای که تاریخی دارد و فرهنگی که او را متمایز می کند. مواجهه‌ای شبیه به مواجهه ای که پیامبر اسلام با اعراب داشت. جامعه، لوحی سفید نیست که بتوان با در دست داشتن کتاب و لباس روحانیت، هر طرحی را بر آن، نقش زد. انتخاب سیدیحیا، همدلی و مشارکت است. سیدیحیا وقتی می بیند مردهای روستا کمتر در نماز جماعت شرکت می کنند، علت را جویا می‌شود. پاسخ می شود که این روزها زمان چیدن گل گاو زبان و سیماله از ارتفاعات است. اینجاست که سید یحیا با درک موقعیت و شرایط اقتصادی و فرهنگی روستا، به جای وعظ و خطابه در مورد اهمیت نماز جماعت، نعلین ها را کناری می‌گذارد، مانند روستائیان گالش می پوشد و به میان مردم می رود. این تصویری نمادین از کیفیت حضور سیدیحیا در میان مردم این روستاست. او با کفش های اهالی راه می رود. از جایگاه بالاتر، خودخواسته پائین می آید و همراه و هم طراز با آنان برای چیدن گل گاو زبان به کوه می زند. اینجاست که تازه زمینه همسان سازی مردم با سیدیحیا فراهم می شود. مردم که او را کسی در میان خود می بینند، با او در ذکر گفتن هنگام کار یکی می شوند و تصویری زیبا در میان طبیعت بکر پدید می آید که با حال و هوای معنوی در هنگام عبادت اگرچه کاملا شبیه نیست اما نتیجه ای یکسان دربر دارد. همه مردم روستا، از پیر و جوان و زن و مرد، هریک به قدر و شکل وسع خود ذکر می گویند؛ «جوری شده بود که وقتی دشت ساکت می شد و باد هم نمی آمد، شبیه نماز جماعت حرم قم، از اهالی صدای زمزمه ذکر می آمد». تصویری که چون سکانس های فیلم به رنگ خدای مجید مجیدی، تازه و خنک و آرام است.
دوری از خودبرترپنداری در سیدیحیا یک نمایش یا ژست عوام‌فریبانه و سطحی نیست بلکه در عمق وجود او ریشه دوانده و رد این احساس برابری با مردم را می توان در گفتگوهای درونی سیدیحیا با خود دید؛ «فکر کردم چقدر فایده مراد برای اهالی، از منی که این همه راه آمده ام بیشتر است». فروتنی سیدیحیا، آنجا به اوج می رسد که هرگاه اثری از خود می بیند آنرا ارجاع می دهد به نفس معنویات و نه حضور شخص خود؛ «روحانی عمامه مشکی جوانی که من بودم، هیچ کاری نمی‌کردم جز همین که همه این‌ها را بنشانم توی مجلس و روضه قاسم‌بن‌الحسن (ع) بخوانم. من روضه های چند خطی می خواندم و کینه اهالی با اشک چشمان از دلشان می آمد بیرون و می شد مثل آینه. روزه از صبح تا افطار صیقل شان می‌داد و شب دو سه تا هق‌هق بهانه می‌شد که دلتنگ هم بشوند و دعوا و قهر تمام بشود». همین نگاه امن و آرام و اعتقاد به اینکه منشا اثر جایی بیرون از ماست، تنها خدا رب و پروردگار عالم است و هدایت و ارشاد در دست اوست، سیدیحیا را به مرتبه ای از طمأنینه می رساند که نیازی به اجبار و حرص و زور زیادی نمی بیند؛ «دلم ریخت که نکند مردم نیامده باشند! این فکر که از سرم گذشت، سیدضیاء آمد پیش نظرم: سیدیحیا، مردم دشمن خدا نیستندها! تو حرف خدا را می رسانی به گوششان و بس! حرف خدا خودش آنها را اهل می کند. نکند تلخی کنی اگر نماز جماعتت خلوت شد! تو برو جلو، همین که رفتی یعنی به مردم گفته ای نماز جماعت اجرش صدتای نماز فراداست. نکند مردم را مجبور کنی به نماز جماعت! نکند که مجبورشان کنی اول وقت بیایند نماز!».
 فرهنگ تاریخ‌مند روستا و ارادت روستائیان به میرزا کوچک خان حتی تا حد شهدای کربلا، توسط سیدیحیا به رسمیت شمرده می شود و او رفتاری احترام آمیز با این گرایش دارد.
دوم. اهتمام سیدیحیا هم فرد است و هم اجتماع. برای او حضور جماعت در مسجد، همانقدر اهمیت دارد که گذشته و آینده مرادقصاب. مرادقصاب، شخصیت ضداجتماعی روستاست که در نزاعی، دست یکی از اهالی را قطع کرده و پس از آن با ترک روستا و زندگی در جنگل، از سوی مردم روستا محور شرارت شناخته می شود و هر ضرر و زیانی که گریبان روستا را می گیرد، انگش به پیشانی او می خورد. سیدیحیا به مراد نزدیک می شود. از سوی دیگر روند اتفاقات در داستان، روی دیگر مرادقصاب را به مردم نشان می دهد. مجرمی که تا دیروز دریدن غاز و اردک مردم توسط گرگ هم گردن او می افتاد، حالا جان مردم را در برابر سیل نجات می دهد و ذهنیت مردم نسبت به خودش را تغییر می دهد. اینجاست که می بینیم کنش فرد تا چه اندازه به کنش و کنش متقابل او و دیگران وابسته است و فرد تصویر خود را در آئینه دیگران می بیند. هرچند روند تغییر فرد و روابط اجتماعی در روستا پیچیدگی های کمتری دارد اما به نظر می رسد در روند تغییر مرادقصاب و نقش و عملکرد سیدیحیا در داستان کمی ساده انگاری شده است و این سیر به خوبی تصویر نشده است.
اشکال دیگری که به کتاب می‌توان وارد آورد عدم وجود زمان است. بنظر می رسد زمان وقوع داستان پس از انقلاب اسلامی باشد، انتهای کتاب سال ۱۳۹۵ ذکر شده و حال و هوای روستا، از جمله عدم وجود تلویزیون در خانه‌ها، به سال‌هایی دورتر می ماند.
زهرا قدیانی، قفسه کتاب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.