روبه‌روی حسینیه ایستاده‌ام. پسر ده ماهه‌ام آرام در آغوشم به خواب رفته است. آن‌قدر خسته‌ام که اختیار قدم‌هایم را ندارم. از سفر پیاده‌روی اربعین برگشته‌ایم. اتفاقات چند ساعت قبل در ذهنم رژه می‌رود.

شب است. در ماشین نشسته‌ایم. خستگی از سر و رویم می‌بارد. همسرم گرفتار مسمومیت شدیدی شده و خواب است. دوست همسرم هم خواب و تنها راننده چشم به جاده بیدار. من هی می‌خوابم و بیدار می‌شوم؛ یعنی می‌خواهم بیدار بمانم اما نمی‌توانم. ماشین مدام پیچ می‌خورد. من هم که هرازگاهی چشمانم باز می‌شود مردمانی را می‌بینم که کنار جاده آتش روشن کرده‌اند و پیاده به سمت مرز می‌روند. بالاخره به ایلام می‌رسیم، به یک حسینیه. نزدیک ساعت چهار صبح. پسرم تمام مدت در ماشین خواب بود، مطمئنم که به محض رسیدن به حسینیه بیدار می‌شود و من باید تا صبح کنارش باشم؛ یعنی روال این بوده همیشه.

سعی می‌کنم حواسم را جمع کنم. به آخرین پله می‌رسم. چهار زن سیاه‌پوش به من نزدیک می‌شوند. نمی‌دانم خوابم یا بیدار، رؤیاست یا بیداری، انگار از قبل منتظرم بوده‌اند. یکی وسایلم را می‌گیرد. یکی برایم جای خواب می‌اندازد. یکی پسرم را بغل می‌کند. آخری با مهربانی می‌گوید: «شام خوردی؟» من جواب می‌دهم: «فقط می‌خواهم بخوابم.»

به بقیه می‌گوید: «بریم خیلی خسته است، خوابش می‌آید. می‌روند. اما آن یکی طاقت نمی‌آورد و بشقاب غذایی لذیذ برایم می آورد. راه نمی‌روند انگار. مثل ابر می‌خرامند و رفع حوائج می‌کنند. صورتشان را نمی‌بینم، نمی‌دانم از خستگی است یا چیز دیگر. کمی غذا می‌خورم، پسرم هم همچنان خواب است. من هم چشم‌هایم می‌رود. صبح با زنگ همسرم از خواب بیدار می‌شوم،آن چهار زن را نمی‌بینم،گویی شیفتشان تمام شده و دیگران جای آن‌ها را گرفته‌اند. وسایل را جمع می‌کنم، پسرم را که سرحال و شاد مشغول شیطنت در فضای وسیع حسینیه است بغل می‌کنم و بیرون می‌روم.

این چهار زن را نمی‌توانم فراموش کنم. بهشتی بودند به گمانم. بیشتر شب‌ها، مخصوصا شب‌هایی که خیلی خسته‌ام خاطرشان رهایم نمی‌کند. با یادشان مست می‌شوم از خوشی. آرامش می‌گیرم. این چهار زن سیاه‌پوش بهشتی را نمی‌توانم فراموش کنم. خودشان می‌گفتند خادمِ زائرانِ حسین‌اند…

آسیه تقوی‌پور

قفسه کتاب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *