بالاخره نوبل سال ۲۰۲۱ هم اعطا شد و عبدالرزاق قرنح مهم‌ترین جایزه ادبی تاریخ را به خانه برد که حاشیه‌های زیادی در محافل ادبی جهان ایجاد کرد. آمریکایی‌ها با «دان دلیلو»، ژاپنی‌ها – و بقیه دنیا – با «هاروکی موراکامی» و کانادایی‌ها با «مارگارت اتوود» مننتظر نوبل ادبیات هستند؛ جز این سه نفر به‌عنوان مهم‌ترین شانس‌های نوبل، نام‌های دیگری هم هر سال حوالی این جایزه مطرح می‌گردد و امسال به خاطر «اسم نبودن» برنده نوبل اعتراضات و حاشیه‌های جهانی از همیشه بیشتر بود. این اعتراضات گرچه معمولاً استناد و استدلال دقیقی ندارند اما در بافت فرهنگی‌ادبیِ منطقه‌ای که این گلایه‌ها ابراز شده‌اند قابل درک و فهم هستند. آن چیزی که من حتی تا لحظه نگارش این مقاله درک نکرده‌ام فریاد «وا اسفا بر نوبل» منتقد و شاعر و نویسنده و مترجم و ناشر ایرانی است که به هوا رفته. همان شب اعطای نوبل یکی از مترجمین مشهور که رمان‌هایش با تجدیدچاپ‌های سه‌رقمی بازار را قبضه کرده‌اند، در صفحات مجازی‌اش طعنه زد که گویا نوبل را به آن نویسنده‌ای می‌دهند که نشود اسمش را تلفظ کند. یکی از بزرگترین ناشرین این مملکت مطلبی منتشر کرد که در آن نه تنها کوندرا و کاداره و کراسناهورکای و غیره که وزنه‌های زنده رمان‌نویسی هستند، بلکه حتی رولینگ (وای خدای من!) را لایق دریافت نوبل دانست و به انتخاب آکادمی سوئد خرده گرفت. این‌ها تنها دو نمونه از اعتراضات ایرانی‌ها به برنده نوبل ادبیات است وگرنه دو سه روزی فضای مجازی فارسی‌زبان در پی این بود که حق موراکامی را از حلقوم قرنح بیرون بکشد! این قائله از چند منظر قابل بررسی و از جمیع جهات تاسف‌انگیز است. نوبل ادبیات را آکادمی سوئد بر اساس وصیت آلفرد نوبل اعطا می‌کند. در وصیت آمده: «جایزه ادبی نوبل می‌بایست به فردی داده شود که در حیطه‌ ادبیات شگرف‌ترین اثر را که در مسیر ایده‌آل و آرمانی حر کت می‌کند، خلق کرده است». اولین وظیفه هیئت داوران نوبل ادبیات تفسیر این وصیت است. معنای این جمله سالیان دراز محل جدل داوران بوده و گه‌گاهی روزآمد می‌شود. انتخاب آثار آرمانی و ایده‌آل قرنی است که رینگ بوکس داوران است. مدتی آرمانی را معادل «آرمان‌گرا» گرفتند و این‌گونه نوبل را از تولستوی محروم کردند.

بعدها گفتند آرمانی همان «توجه به انسانیت» است. مدتی بعد ایده‌آل را ادبی تفسیر کردند و جایزه را کسانی گرفتند که ادبیات را به قله‌های بالاتری رسانده‌اند و همه این‌ها در دوره‌ای است که «جهانی نبودن» احتمالاً نقطه ضعف یک نویسنده محسوب می‌شد. نوبلی که در سال ۱۹۶۸ به «یاسانوری کاواباتا» رسید در ۱۹۶۵ با استدلال جهانی نبودنِ «محمدعلی جمالزاده» به او اعطا نشد و در ۱۹۶۹جایزه را به‌جای او به «ساموئل بکت» دادند که تا همین چند سال قبلش بر اساس تفسیر نوبل از کلمه ایده‌آل رسماً دشمن اهداف نوبل محسوب می‌شد. از اواخر دهه ۷۰ میلادی نوبل تصمیم گرفت به معرفی چهره‌های کمتر شناخته‌شده‌ای که معرفی نکردن آن‌ها ممکن است آثار شگرف آن‌ها را از دید عموم دور نگه دارد، بپردازد و از اواسط دهه ۸۰ میلادی جغرافیای انتخاب‌های نوبل رسماً به کل جهان گسترش یافت. پیش از این تاریخ نویسنده‌های غیرغربی برنده نوبل بسیار انگشت‌شمار بودند. داوران ثابت نوبل ادبی همان اعضای آکادمی سوئد هستند که مشورت و نظر ۶۰۰ الی ۸۰۰ متخصص و منتقد و فعال بزرگ ادبیات را برای اعطای هر جایزه جویا می‌شوند. افراد هم‌طرازی که دعوت‌نامه معرفی ندارند هم اگر شخصاً لازم بدانند، امکان ارسال نظراتشان به آکادمی برایشان محفوظ است. بنابراین ما اگر بخواهیم از ساز و کار نوبل و چرای اهدای جوایزش سر در بیاوریم باید چرخ و واچرخ‌های نوبلی‌ها را بدانیم، سیاست‌های دوره‌ای و کلی آکادمی را بفهمیم و در جریان اهمیت وصیت نوبل در اعطای این جایزه باشیم.

نوبل را لزوما به نویسنده‌ای نمی‌دهند که بهترین قلم ممکن را دارد، بلکه نوبل برای آن نویسنده‌ای است که علاوه بر قلمی محکم و شعر یا داستان‌هایی درجه‌یک، محتوایی همسو با اهداف نوبل خلق کرده است. آیا موراکامی یا اتوود از شهرت کم دارند؟ دلیلو لزوماً آثاری ایده‌آل نوشته است؟ کوندرا و کاداره آیا با سیاست‌های درونی نوبل همسازی دارند؟ منتقد ایرانیِ نوبل حتی در بدیهیات و الفبای ماجرا هم به رویکرد نوبل آشنا نیست و هدف این جایزه را فهم نکرده و با این حال فریاد اعتراضش بلند است. اینجاست که به منظر دوم می‌رسیم؛ اساس داد و فریاد مخاطب و ناشر و مترجم و مولف این است که «چرا کسی نوبل برده که ما نمی‌شناسیم؟» اتفاقاً به همین دلیل که در یک دنیای محدود، کوچک، بسته، جهت‌مند و نام‌محور زیست می‌کنید برنده نوبل را نمی‌شناسید. شما همان‌هایی نیستید که بازار ادبیات ایران را در سیطره چند جغرافیای ادبی محدود (اروپای غربی، آمریکای شمالی، روسیه فقط کلاسیک، کمی آمریکای جنوبی و اندکی ژاپن) نگه داشته‌اید؟ همان‌هایی نیستید که به‌جای کشف نویسنده‌ها و آثار درخشان و کم‌تر شناخته شده چسبیدید به ترجمه نویسنده‌های درجه‌هشت و بازترجمه آثار معروف برای چهلمین بار؟ شما همان‌هایی نیستید که تا وقتی پاموک و مو یان و نجیب محفوظ و گائو شینگ‌ژیان و کنزابورو اوئه نوبل نبرده بودند دست به کارهایشان نزدید و بعد از اعطای نوبل به سمتشان هجوم بردید؟ هنوز که هنوز است من وقتی رمانی چینی به کتاب‌خوان‌های واقعاً جدی توصیه می‌کنم نگاهی عاقل اندر سفیه به من می‌اندازند که «مگر چین هم رمان دارد اصلاً؟» و سیاست بسته و افق محدود و دنیای کوچک ناشر و مترجم و منتقد ادبی اولین مسئول چنین سوال دردناکی است. شما که در کشف و انتشار شاهکارهای ادبیات ملل حداقل سی چهل سال از بقیه دنیا عقب افتاده‌اید، حالا شاکی ماجرا هم شده‌اید؟ اینکه شما از اقیانوس ادبیات به یک جوی کوچک بسنده کرده اید به اندازه کافی اعصاب‌خردکن هست که لازم نباشد شما وکیل مدافع موراکامی و دلیلو و رولینگ (واقعاً هنوز باور نمی‌کنم یک ناشر بزرگ ادبیات نام رولینگ را قاطی نامزدهای نوبل کرده!) بشوید و به رویکرد نوبل انتقاد کنید. منظر سوم هم آن‌جایی است که همین جماعت معترض از فردای روز اعطای نوبل دست به ترجمه آثار قرنح می‌زنند و چندماه بعد بازار ایران را با کتاب‌هایی که رویشان درشت نوشته «اثری از برنده جایزه نوبل» غرق خواهند کرد. اینجا هم محرک ناشر پیروی از همان منطق بازاریِ کهنه و سرطانی قبلی است. قرنح نوبل برده، پس معروف شده و حالا خریدار دارد. مهم نیست که به این انتخاب اعتراض کردیم و او را زیرسوال بردیم، الان دور، دور قرنح است و ما هم بازار را با آثار او منفجر می‌کنیم. چنین رویکردی فاجعه نیست؟

من به نفع انتخاب‌های نوبل، جنگی ندارم، نوبل ادبیات از آن لحظه‌ای که به «باب دیلن» اهدا شد برای من اهمیت سابق را ندارد. من به این برداشت کوچک و محدود و «سلبریتیِ ادبی زده» از شعر و داستان و رمان می‌تازم و از ادبیات به عنوان یک جهان بزرگ دفاع می‌کنم. قبلاً در یکی از یادداشت‌هایم گفته بودم: «جنگ اتفاق افتضاحی است، دفاع اما حرمت دارد». والسلام!

 

محمدعلی یزدانیار

قفسه کتاب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *