من از صد سال تنهایی خوشم نمی‌آید آقا. چند مرتبه هم طی پانزده سال اخیر تلاش ناموفق داشته‌ام برای ضربه‌فنی کردنش! این همه کف و خون بالا آوردن برایش را هم نمی‌فهمم. همین هم باعث شده بود نسبت به ادبیات آمریکای لاتین نگاه مثبتی نداشته باشم. جناب ماریو بارگاس یوسا اما لگد زد زیر این اعتقاد بنده! حالا درست است که رشحاتی از غش کردن استاد به ایالات متحده در همین رمان جناب‌شان هم مشهود است اما خواندن سور بز یک حُسن بزرگ دارد؛ نمونه یک ادبیات سیاسی خوب و داستان‌گو با یک فرم هنرمندانه که دست انداخته و مرزهای متنافر تاریخ و ادبیات را به هم نزدیک کرده که یعنی می‌شود تاریخ را روایت ادبیاتی کرد. حداقل یوسا کرد و شد.

کتاب را در یکی از جلسات گروه کتابخوانی‌مان(گروه کتابخوانی الف) نقد و بررسی کردیم. تحلیلش در این مقام نمی‌گنجد – البته حالش هم نیست – اما اگر در پی یک رمان در ژانر ادبیات سیاسی هستید که تا حدی هم متعهد به تاریخ باشد و ایضا موضعش را توی صورت مخاطب تُف نکند و داستان هم بگوید، سور بز پیشنهاد مناسبی‌ست. یک تذکر بهداشتی هم آنکه جناب یوسا در توصیفات زن‌باره بودن سوژه اصلی رمان حسابی سر کیسه را شل کرده و دچار اسهال قلم شده و مترجم هم از پی‌ ایشان روان. خلاصه که مراقب خواندنش باشید. یحتمل بعضی فقرات و واژه‌ها فیوزتان را خواهد پراند و واشر سرسیلندرتان را هم خواهد سوزاند. امتیازش؟! به نظر این حقیر چهار از پنج!

این قلم نسخه نشر علم را خواند که به سعی جناب عبدالله کوثری ترجمه شده. ترجمه روان و هلو برو توی گلویی‌ست برای خودش. راستی آنهایی که مثل من نظر خوشی نسبت به صد سال تنهاییِ گابریل گارسیا مارکز ندارند اعلام موضع کنند، غریب‌کُشِ علاقه‌مندان جناب مارکز نشویم!

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *