سفید بود و سیاه… سرما بود و بوران… و صدای وحشتی که از تک‌تک کلمات، زوزه باد و گرگ‌ها و صدای مداحی که از دور، نامی را زمزمه می‌کرد به گوش می‌رسانید.

در میان تمام این دلهره‌ها، این نور بی‌جان خورشید زمستان بود، که هر طلوع بر شهر و دشت و صحرا خودش را پهن می‌کرد و دل سرما‌زده اسماعیل را به نجات از دست گر‌گ‌های آدم‌خوار گرم می‌کرد.

این کلمات احساس خلاصه‌شده من‌من بعد از شنیدن کتاب صوتی «گرگ سالی» است. راستش را بخواهید تابه‌حال کتاب صوتی نخریده بودم و این بار که بنا به شرایطم دسترسی به کتاب کاغذی برای معرفی کتاب، به‌هیچ‌عنوان برایم فراهم نبود، دلم را به دریا زدم. کمی ناراحت و مضطرب بودم که به نتیجه دلخواهم نرسم. اما حالا فکر می‌کنم اصلاً بعضی کتاب‌ها و کلمات را باید یک نفر دیگری غیر از راوی کتاب برایمان بخواند. انگار بعضی کلمات را باید حتماً گوش کرد. مثل کلمات مرحوم امیرحسین منفرد و کلمات کتاب «گرگ سالی» که برایمان از اسماعیل گفته است. اسماعیلی که داستان فرار او از تهران در دوران شاهنشاهی شروع می‌شود و در ادامه با توصیفات بکر و بی‌نظیر آقای نویسنده، مخاطب را کاملاً درگیر روایت خویش می‌کند.

این کتاب به همت انتشارات سوره مهر و در ادامه رمان موفق اسماعیل، با مضمونی ضد استعماری به نگارش درآمده است. گرگ سالی پیش از انقلاب اسلامی را روایت می‌کند که آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها در اطراف مجتمع اقتصادی_کشاورزی مغان دست به اصلاح نژاد گرگ‌ها می‌زنند، اما این گرگ‌های اصلاح نژادی توسط آمریکایی‌ها مبدل به گرگ‌های آدم‌خواری می‌شوند و زندگی را بر مردم منطقه تنگ می‌کنند. آن‌ها درصددند گرگ‌های آدم‌خواری را در این منطقه بارآورند تا بتوانند برای کشتن افراد انقلابی از آن‌ها استفاده کنند.

و اما گوشه‌ای از جهان این کتاب:

«تهران دیگر جای امنی برایش نبود. شانس آورد که در امامزاده حاشیه راه‌آهنِ تهران-تبریز گیر مأمورها نیفتاد و بازهم خیلی خوش‌شانس بود که وقتی از بام باغ افتاد توی قبر متروکه نمرد و همان‌جا میان گل‌ولای دفن نشد. چند لحظه بعد خودش را کشید پای دیواره حیاط امامزاده و از راه‌آب بیرون خزید و دست مأمورها بهش نرسید.

لحظه‌به‌لحظه دلش می‌گرفت. مشکین‌شهر، غروب غم‌انگیزی داشت. مخصوصاً برای او که غریب بود.

بی‌هدف در پیاده‌رو راه می‌رفت. صدای گام‌هایش را می‌شنید. نمی‌توانست تصمیم بگیرد. مسافرخانه‌‌ها کارت شناسایی می‌خواستند و او نداشت. نمی‌خواست شناسایی بشود. در انتهای شهر درجایی که آن سرش بیابان‌ شروع می‌شد، چشمش افتاد به قهوه‌خانه‌ای…»

قفسه کتاب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.