همین اواخر طی جایزۀ جلال آل‌احمد در بخش رمان و داستان بلند، داوران پنج اثر را به‌عنوان نامزدهای این بخش گلچین کردند و «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشتۀ رضا جولایی یکی از پنج گزینه بود. کتابی که به چاپ پنجم خودش رسیده بود و در 168 صفحه و باقیمت 40هزارتومان توسط نشر چشمه روانۀ بازار شده بود.

خود رضا جولایی در سال 1329 اولین تصویرش را از این دنیا ثبت کرد و در سال 1362 نیز اولین اثرش را چاپ نمود. با نگاهی گذرا به کارنامۀ کاری‌ جناب جولایی، سطح پرکاری این نویسنده مشخص می‌شود. «نسترن‌های صورتی»(نشر چشمه/چاپ دوم)، «یک پرونده‌ی کهنه»(نشر آموت/ چاپ هشتم)، «شب ظلمانی یلدا»(نشر چشمه/ چاپ چهارم)، «سیماب و کیمیای جان»(نشر افق/ چاپ اول 1381)، «پاییز 32»(نشر چشمه/ چاپ پنجم)، «تالار طربخانه»(نشر جویا/ چاپ چهارم 1391)، «شکوفه‌های عناب»(نشر چشمه/ چاپ هشتم)، «جامه به خوناب»(نشر جویا/ چاپ چهارم 1394) و «سوءقصد به ذات همایونی»(نشر چشمه/ چاپ دهم) همه و همه آثاری هستند که رضا جولایی در این چند دهه فعالیتش، آن‌ها را به کارنامۀ ادبی‌اش اضافه کرده.

اما « ماه غمگین، ماه سرخ»…

آغاز رمان از روز جمعه 13 تیرماه سال 1303 و با مرگ میرزاده عشقی کلید می‌خورد و در ادامه با بازگشت به هشتم تیرماه همان سال، پنج روز پایانی زندگی جناب میرزاده عشقی روایت می‌شود؛ فردی که از شعرای خلاق و مبارزان پیشرو عصر خودش بوده.

تمرکز کتاب فقط روی زندگینامه جناب عشقی نیست بلکه علاوه بر این، نویسنده تلاش خودش را به کار بسته تا بتواند تصاویر تاریخی شفاف و حقیقی که در آن مقطع رخ داده‌اند را نشان مخاطب بدهد. برای همین خواننده با وقایع و دیالوگ‌هایی طرف است که مستند شده‌اند به اسناد تاریخی، برای مثال آنجایی که این شاعر در اواخر عمرش می‌گوید: «‌می‌دانم که می‌میرم، رسوایشان کن. به همه بگو چه کسانی مرا کشتند».

جناب جولایی تلاش کرده است تا شخصیت‌های تاریخی را باکمی چاشنی تخیل و ظرفیت‌های قلم به قهرمانان داستانش بدل کند. از ملک‌الشعرای بهار بگیر تا قمرالملوک وزیری، افرادی که غبار گذر زمان محوشان کرده و رضا جولایی در پی احیایشان است. در این اثر جناب جولایی اشخاص مختلف راوی داستان خودشان هستند، داستان‌هایی که همه هم‌جهت قصۀ میرزاده‌اند. از این نکته نیز نباید غافل شد، کتاب به‌خوبی تصویر شهر را در آن مقطع ترسیم می‌کند، تصویر تهرانی را  که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت گرفتن سردار سپهی که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: « چه بکنی؟ می‌خواستی کمر سردار سپه را بشکنی؛ اگر هم بتوانی جانت را می‌گذاری بر سر این مهم و بعد چه می‌شود؟ آب از آب تکان نمی‌خورد. می‌افتی در سیاه‌چال‌های نظمیه، جانت را با منقاش از تن بیرون می‌کشند. از دست هیچ‌کس کاری ساخته نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند قدمی پیش بگذارد، نه وکلای اقلیت، نه روزنامه‌چی‌ها. سروصدایی بلند می‌شود و زود فروکش می‌کند. همه خسته شده‌اند. نوزاد نارس مشروطه سر زا رفت. مردم خسته شده‌اند و بی‌اعتنا و قلدرها عاشقِ جماعتِ بی‌اعتنا هستند… مرتیکه، جرئت کرده‌ای و منظومه سروده‌ای؟ به نام تو تمام شده. کسی چه می‌داند تقی‌خان در این میان چه نقشی داشته. تو را می‌شناسند. چنان کشیده می‌خورد به صورتت که لبت را می‌درد. سرت را می‌کوبند به دیوار».

مطلب اصلی: خبرگزاری ایبنا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.