پیش‌تر درباره حسنا خانم برای شما نوشته بودم. دختربچه‌ای که بسیار شیرین‌زبان است و روابط‌ عمومی بسیار بالایی دارد. طوری که در اولین مواجهه و گفتگو حسابی شما را غافلگیر می‌کند. افتخار میزبانی چندساعته از این دخترخانم به‌عنوان یک کتاب‌فروش افتخاری، خاطره شگفت‌انگیزی برای بنده رقم زد که در شماره‌های قبلی قفسه ذکرش رفت. چندی پیش مجدد چندساعتی را در کتاب‌فروشی به‌عنوان کتاب‌فروش افتخاری میزبان ایشان بودیم. ذوق‌زده از مصاحبت و همکار بودن با یک دهه هشتادی فرهیخته با صدایی شمرده و متین و به‌شدت شیرین. قدیم‌ها به این بچه‌ها می‌گفتند «سر بزرگ» و چه اصطلاح جالب و مناسبی. کتاب‌فروشی شلوغ بود و بنده خیلی فرصت نداشتم به سراغ ایشان برم. چون او از اشتیاق من برای مصاحبت مطلع شده بود، گاهی از بخش کودک به میان کتاب‌ها و قفسه‌های بزرگ‌سال سرکی می‌کشید و با آن لحن و ادبیات شیوا مرا بهت‌زده می‌کرد. لیکن این بهت با یک اتفاق عجیب تبدیل به چیزی شبیه معجزه شد. طوری که من وسط کتاب‌فروشی فریاد زدم: حسنا! و همه همکاران و مشتری‌ها به‌سوی من چرخیدند. حقیقتاً اتفاق عجیب و شایسته چنین بهت و حیرتی بود. یکی از مشتری‌ها کتابی در دست داشت که با روزنامه جلد شده بود و روی روزنامه عکس من و حسنا خانم نقش بسته بود. همان شماره قفسه بود که مطلب مربوط به حسنا خانم در بخش خاطراتش چاپ‌شده بود. من حسابی حیرت‌زده بودم و با هیجان کتاب و جلدش را به حسنا خانم و بعد به بقیه نشان دادم. در همین حین شخصی مطلبی گفت که بهت مرا به درون ‌برد و تأمل عمیقی در من برانگیخت. گفت: دوست نداری جلد کتاب باشی؟!

تابه‌حال به این موضوع فکر نکرده بودم. به این‌که کتاب باشم فکر کرده بودم اما به این‌که جلد یا به‌اصطلاح کاور کتاب باشم فکر نکرده بودم. خیلی جذابه، نه؟!

اصلاً به این فکر کردم روزنامه‌هایی که عکس خودم را چاپ کرده‌اند به تعداد خریداری کنم و هرکس خواست کتابش را با روزنامه جلد کند، تقدیمش کنم. البته ممکن است گاهی طوری تا بخورد که بالاتنه‌ام بیفتد داخل جلد و پایین‌تنه‌ام روی جلد قرار بگیرد یا برعکس شود یا طور دیگری نصفه و نیمه باشم و یا سروته ولی درهرصورت جلد کتاب خواهم بود.

البته چه کتابی هم مهم است. نیست؟! نمی‌دانم. شاید بیشتر دوست داشته باشم جلد کتاب‌های خاصی باشم اما این‌که جلد هر کتابی باشم را فکر نکرده‌ام. البته الآن بدون فکر کردن مطمئن هستم که دوست ندارم جلد کتاب‌های درسی و دانشگاهی باشم. از این‌که جلد کتاب‌هایی همچون حافظ و سعدی و شاهنامه و دیوان شمس باشم هم خجالت می‌کشم. یا از این‌که خودم را جلد کتاب‌هایی مثل کتاب‌های استاد شفیعی کدکنی و یا استاد زرین‌کوب و باستانی پاریزی، اسلامی ندوشن تصور کنم احساس شرم می‌کنم. جلد کتاب‌های علما هم که نمی‌توان بود. احتمالاً بیشتر دوست داشته باشم جلد کتاب‌های فانتزی، کمدی یا کتاب‌های نویسنده‌های معاصر و جوان‌های جویای نام باشم.

تو مترو و اتوبوس و تاکسی زیر عرق دست کتاب‌خوان‌ها چروک بشم یا با سایش کف دست‌هایشان، کشیده بشم. به‌مرور کم‌رنگ شده و محو بشم. هرچند خودم کتاب‌هایم را جلد نمی‌کنم ولی این‌که به طریقی محافظ و نگهبان کتاب‌ها باشی هیجان‌انگیز است. حتی اگر فقط محافظ جلد کتاب باشی. ولی از این‌ زاویه که نگاه می‌کنم خیلی جذاب نیست که اسباب پنهان کردن طرح جلد کتاب باشم. مخصوصاً بعضی از طرح جلد‌ها که جلوه ویژه به کتاب و محتوایش بخشیده و قصه و روایت کتاب‌ را کامل‌تر می‌کنند. خب شاید بتوان این‌طور خود را تسکین داد که من پوششی موقتی هستم. پوششی مقطعی و چندروزه تا مطالعه کتاب کامل شود ولی کتاب در زمان مطالعه اوج کمال خود را سپری می‌کند. از این ایده پوشش و پنهان کردن جلد بگذریم.

خیال‌پردازی‌هایم با جلد کتاب انتها ندارد. می‌توانم به‌اندازه یک کتاب مفصل برای شما دراین‌باره تخیل کنم. ولی اینجا به ما گفته‌اند که باید سقف کلمات مشخصی داشته باشیم. مثلاً از هفت‌صد، هشت‌صد کلمه نباید تجاوز کنیم. آلان هم که رفتم و چک کردم چیزی به سقف کلمات نمانده و باید زودتر موضوعی که نمی‌توان جمع کرد را جمع کنم. الآن این پشت‌سری‌هایم‌ توی اتوبوس هم با خودشان می‌گویند این بنده خدا داره چی می‌نویسه داخل موبایلش؟! خب از لحظه‌ای که سوار شدم تا این لحظه که نزدیک مقصد هستم مشغول نوشتنم. پس جمعش می‌کنم. من حداقل یک‌بار تجربه جلد کتاب بودن را داشته‌ام، آن‌هم‌ در معیت حسنا خانم. راستی نام کتابی که جلدش شده بودم، «ناکجا» بود.

قفسه کتاب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.