آقا، قبل از اینکه وارد سطور داستان بشویم و کم و کیف داستان را بسنجیم، بهتر است اول تکلیفمان را با این اسم سخت تلفظ در عنوان کتاب مشخص کنیم. بانکرهیل یکی از محله‌های اِل اِی بوده و ظاهراً خود جناب فانته هم در آنجا بزرگ‌شده است. برای جوری جنس هم که شده ذکر این نکته خالی از لطف نیست که اولین آجرهای این محله را دو مهاجر کانادایی و فرانسوی در سال 1876روی خاک اِل اِی قرار دادند و درنهایت نیز در سن 113 سالگی، امت برج‌ساز، محله را با خاک یکسان نمودند و آرشیو دوران کودکی جناب جان، به لقا الله پیوست.

اما داستان…

جان فانته در «رویاهای بانکرهیل» زندگی فردی را به تصویر کشیده که برای محقق شدن آرزوهایش بندوبساطش را جمع  کرده و راهی لس‌آنجلس شده است. آرتورو باندینی پس از رسیدن به لس‌آنجلس، در مسافرخانه‌ای حوالی بانکرهیل مقیم می‌شود. در پی یافتن شغلی مناسب که مرتبط با کتاب و نویسندگی باشد، کف خیابان‌های اِل اِی را متر می‌کند و درنهایت نیز از باب اینکه جوینده یابنده است، شغلی درخور پیدا می‌کند. اکنون لحظه‌ای است که باید آرتورو وضعیتش را مورد بازبینی قرار بدهد؛ شغل، پول، سروکله زدن با بانوان و… ثمرۀ این هجرت شده ولی آیا او در پی به دست آوردن چنین روزمرگی‌ای دست به هجرت زده بود؟ یا مقصد را باید در ساحت دیگری پیدا کرد؟

فانته با نگاه خلاقانه و قلم روانش تلاش کرده تا این سیر صعودی آرتورو از کلورادو تا هالیوود را کاملاً ملموس، برای مخاطب به تصویر بکشد. همان‌طور که چند سطر پیش عرض شد، آرتورو در مقطعی گرفتار روزمرگی‌های متداول زندگی می‌شود اما درنهایت باتحمل سختی‌های فراوان، توانست آن‌طور که باب میلش بود در صحنۀ بین‌الملل عرض‌اندام کند. نکته جالب ماجرا این است که نشانه‌های متعددی در زندگی آرتورو وجود دارد، مثل رگ و ریشۀ ایتالیایی که او و فرازوفرود‌های زندگی‌اش را به شخصیت حقیقی جان فانته گره می‌زند و شاید بتوانیم با نگاهی عمیق‌تر این نتیجه را به دست بیاوریم که فانته در این کتاب بخشی از وجود خودش را روایت می‌کند!

برای تتمۀ کلام هم باید عارض شویم که فانته داستان آرتورو را در یک چهارگانه طراحی کرده و «رویاهای بانکرهیل» ایستگاه آخر این مجموعه محسوب می‌شود و درنهایت اگر با داستان‌هایی با پس‌زمینۀ خود پروری ارتباط خوبی برقرار می‌کنید، قصۀ این کلورادو نشین ایتالیایی تبار می‌تواند راست‌کار قفسه کتابخانه‌تان باشد.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: « «هیچ‌کس را نمی‌شناختم. تنهایی غذا می‌خوردم و از تمام شهر متنفر بودم. به کتاب‌فروشی استنلی رز بغل رستوران می‌رفتم. هیچ‌کس من را نمی‌شناخت. مثل پرنده‌ای که دنبال خرده‌نان باشد پرسه می‌زدم. دلم برای خانم برانل و ایب مارکس و دو مونت تنگ شده بود. خاطره‌ام از جنیفر لاولیس کمابیش قلبم را می‌شکست. این چند نفر را که می‌شناختم، انگار با هزاران نفر در شهر آشنایی داشتم.»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.