هملت فیلمی است به کارگردانی گریگوری کوزینتسف و محصول سال ۱۹۶۴ سینمای اتحاد جماهیر شوروی سابق. در این فیلم، بازیگرانی همچون اینوکنتی اسمکتونفسکی، میخائیل نازوانف، السا رادزینا، آناستازیا ورتینسکایا و ایگور دمیتریف به نقش آفرینی پرداخته اند.

موسیقی این فیلم را دمیتری شوستاکوویچ، آهنگساز بزرگ روس ساخته است. هملت کوزینتسف، جوایز بسیاری از جمله جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره ونیز را نیز از آن خود کرده است.

هملت را باید مشهورترین نقش نمایشی جهان دانست. علاقه مردم به شخصیت او و به نمایشنامه ی شکسپیر که سرگذشت او را باز می گوید، از آغاز بسیار بوده و هنوز ادامه دارد. هنوز درباره ی این شخصیت، کتاب‌ها می‌نویسند و برداشت های اجرایی از آن بر صحنه ها ، پرشمار و متفاوت است. زنده بودن و اهمیت داشتن همیشگی هملت مانند انگشت شماری از شخصیت‌های داستانی، به این علت است که تجربه های او آن گونه که در نمایشنامه می‌آید، تجربه‌های شخصی و خفته ما را بیدار می‌کند. البته این گفته به آن معنا نیست که همه ی ما در پی انتقام خون پدر هستیم یا یکی از نزدیکانمان را نفرین می کنیم، با عشقی شوم و بد فرجام سر و کار داریم یا رویدادهای زندگی مان با پیرنگ این نمایش شکسپیر شباهتی نزدیک دارد.

به معنای این نیز نیست که هملت، در رویارویی با دشواری‌های زندگی، شیوه‌یی به کار می‌گیرد که با واکنش های طبیعی و درونی ما کاملا همخوانی دارد.

در کشورهای انگلیسی زبان می‌گویند که هملت برای هیچ‌کس موضوع تازه‌ای نیست، زیرا همه ی کتاب خوان ها ، نام او را در کتابی دیده و به احتمال زیاد داستانش را خوانده‌اند. و برخی که اهل پژوهش و بررسی اند، با تاملات و احساسات پرشور هملت آشنایی دارند. ما خود نیز، چون در ورطه ی دشواری ها قرار گیریم، احساساتی همانند احساسات او خواهیم داشت و همچون او با تامل بسیار، فراز و فرود رویدادها را خواهیم سنجید.

هملت در بحرانی قرار می‌گیرد که نیروهایی هم ستیز و پرقدرت در یک زمان او را به دو جهت مخالف می کشانند . او در بخش نخست نمایش، به دنبال مدرکی است تا ثابت کند عمویش برای رسیدن به پادشاهی، پدرش را کشته است و سرانجام آن مدرک را می‌یابد. مادرش، ملکه دانمارک، با عمویش ازدواج کرده است. این بحران کوبنده و حیرت آور، هملت را خوار و ذلیل می‌کند و پس از فرآیند کندی، دیدگاه کلی اش درباره زندگی یک سره تغییر می‌کند . هملت خردمند و به تمام معنا انسان است. در آغاز ، پذیرفتن وضع تازه برای او دشوار می‌نماید و نمی‌داند آن وضع به کجا خواهدش کشاند. به محک زدن درستی گفتار روح را، عمدا به درازا می کشاند تا با وضع جدید کمی خوی بگیردو و پس از اطمینان از صحت گفته‌های روح، عمدا پا به میدان انتقام نمی گذارد و به عمویش فرصت می‌دهد تا ابتکار عمل را به دست گیرد و او را از کشور تبعید کند. اما در بخش دوم نمایش، هملت به دانمارک بازمی‌گردد و با دیدن آیین خاکسپاری اوفیلیا، دختری که زمانی دوستش می داشت، چاره‌ای جز انتقام نمی بیند.

برشی از نمایشنامه هملت:

روح و هملت وارد می شوند:

هملت: کجایم می بری؟ سخن گو، دیگر نخواهم آمد.

روح: بشنو.

هملت: می شنوم.

روح: دیگر زمانی نمانده ست، به آتش شکنجه گر گوگرد روم.

هملت: افسوس،روح مسکین.

روح: افسوسم مدار که نیک گوش سپار به رازی که گویمت

هملت: برگو که ناچار می شنوم.

روح: و پس از شنودن ناچاری از کین ستاندن.

هملت: چه!

روح: منم روح پدرت. محکومم تا زمانی به شب روی، در روز بسته میان آتشم تا گناه جنایات زندگیم، به سوختن پاک شود. نهی کرده اندم که رازهای محبس نگشایم. ورنه داستان می گفتمت کز هر کلامش روحت حیران شود و خون جوانت منجمد، و چشمانت چون دو اختر سرگردان در سپهر استخوان هایت به لرزه افتند. موی ها بر اندامت ایستد، همچون تیغ ها بر تن خارپشت خشمگین. لیک، فانیان نباید که بدانند رازهای دنیای جاودان. بشنو. آه…بشنو، گر ذره یی پدر گرامی ت دوست داشته ای.

هملت: خداوندا!

روح: کین ستان از قتل بس شنیع وی

هملت: قتل؟

روح: قتل، به هر شیوه ناجوانمردانه ست، لیک این قتل، بس شنیع و به دور از ترحم.

هملت: زود آگاهیم ده تا با تیزبال فکر، یا با شاهبال عشق پرواز کنم، سوی انتقام.

روح: درخور می یابمت; لیک گر نشتابی به کین خواهی، از هر خس لب رود لیتی پست تر باشی.اکنون، هملت،بشنو: مردم را گفته اند که خفته به باغ، افعی مرا گزید; و ذهن خلق به این خبر دروغ فریفته اند. لیک بدان ای نژاده ی جوان، آن افعی که جان پدرت بگرفت، تاجش به سر دارد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *