صادق چوبک، در ۱۴ تیر ۱۲۹۵، به دنیا آمد. او با نام مستعار محمدصادق چوبین، نویسنده، مترجم، نمایشنامه‌نویس و از پیشروان داستان‌نویسی در ایران است. صادق چوبک به همراه صادق هدایت و بزرگ علوی جزء نویسندگان معاصر و از پیشگامان شکستن ادبیات سنتی است.

انجوی شیرازی او را یکی از نویسندگان مقتدر ادب فارسی معاصر می‌دانست و مسعود فرزاد در مورد او می‌گفت: «صادق چوبک نویسنده‌ای است که باعث افتخار کشور ماست و آثارش، هم خواندنی و هم قابل ترجمه به زبان‌های مهم است. هر چند سال‌های بعد از انقلاب، اثری از چوبک در وطنش منتشر نشد، اما نام وی به عنوان یکی از پیشروان داستان‌نویسی ایران، در اذهان زنده ماند.»

در داستان‌های او زندگی وازدگان جامعه‌ی‌ واپس‌مانده، از زاویه‌های تازه توصیف می‌شود، به‌طوری‌که می‌توان گفت تا قبل از او، جزء هدایت در کتاب علویه خانم) هیچ نویسنده‌ی دیگری با چنین اشتیاقی به زندگی ولگردان، تریاکی‌ها، بیچارگان، مرده‌شوی‌ها و… نپرداخته بود.

صادق چوبک برخلاف نویسندگانی چون محمد حجازی و علی دشتی، نظم حاکم را، هماهنگی به سامان و هنجار نشان نمی‌دهد؛ بلکه می‌کوشد در هم ریختگی و آشفتگی آن را یادآور شود؛ اما وضعیت بهتری را پیشنهاد نمی‌کند و حتی تلاش برای گسیختن از وضع موجود را هم بیهوده می‌داند.

چوبک زبان خاص خود را دارد. گرچه در اوایل، این زبان همسایگی‌هایی با زبان صادق هدایت داشت ولی بعدها چوبک این همسایگی را پشت سر گذاشت و به سوی زبانی دقیق‌تر از زبان هدایت قدم برداشت.

چوبک از مجموع تصاویر مختلف زبان، بیشتر از تشبیه و پس از آن، از استعاره استفاده می‌کند. محتوای زبان چوبک، شفافیت خود را نخست از طریق این تصاویر به دست می‌آورد و در درجه‌ی دوم، از طریق اشارات عامیانه و در مرحله‌ی سوم از اشعار و قصه‌های عامیانه، که بیشتر متعلق به بوشهر و شیراز هستند، به دست می‌آورد. غنای این زبان، متعلق به این سه ریشه‌ی انسانی است.

برشی از کتاب روز اول قبر:

بازارچه‌ی دهکده آب و جارو شده بود و هوای خنکی زیر چنار تناوری که بالای سر آب انبار چتر زده بود، موج می‌زد. شتک‌های گل آبِ نمناک روی قلوه‌سنگ‌های میدان کوچک زیر چنار نشسته بود. دکان‌های کوتوله قوزی دور میدان چیده شده بود.

گُله به گُله کنار جوی تنبل و ناخوش دور میدان، برزگران، کارگران نشسته بودند و نان پیچه‌هاشان جلوشان باز بود و ناهار می‌خوردند و قهوه‌چی برو برو کارش بود و نسیم ولرم خرداد خواب را تو رگ‌ها می‌دواند.

ناگهان مش حیدر بقال از تو دکان خود فریادی کشید و با تله‌موش نکره‌ای که با دو دست، دور از خودش گرفته بود از تو دکانش بیرون پرید و آن را گذاشت جلوی دکان. از شادی رو پاش بند نمی‌شد و دست‌هایش به هم می‌مالید و دور ور تله ورجه‌ورجه می‌کرد.

از نعره مش حیدر جنب و جوشی در مردم افتاد و دکاندارها کار و بارشان را ول کردند و به سوی تله موش هجوم آوردند. مش حیدر نیشش باز بود و شادی تو چهره‌اش موج می‌خورد. نانوا و نعل بند و پالان دوز و مسگر و عطار و علاف با آستین‌های بالازده و یقه‌های چاک و چشمان ور دریده از دیدن تله، مست شادی بودند.

ببین آخرش گیر افتاد. شکمش آخر جونشو به باد داد. خدا پدر سلطونلی رو بیامرزه که گفت گردو بو داده بذار تو تلش. یه بار جسی ملخه، دوبار جسی ملخه، آخر به چنگی ملخه. اما به بینا قد یه گربس. نیس؟

0

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *