ویچر نام سریالی است به کارگردانی آلیک ساخارف و کارلوت برندستروم و از محصولات شبکۀ نت‌فلیکس. فصل ابتدایی ۸ قسمتی این مجموعه که در ژانر درام فانتزی ساخته شده است، از شبکۀ نت‌فلیکس پخش شده است و بازیگرانی چون هنری کویل، آنیا چالاترا، فریا آلن، می‌آنا بورینگ، جودی می و آنا شافر در آن به نقش‌آفرینی پرداخته‌اند.

ویچر اقتباسی است از اثر آندره ساپکوفسکی که پیش‌تر بازی رایانه‌ای آن هم ساخته شده بود. این اثر دربارۀ شکارچیانی است که به هدف‌های مختلف و بیشتر اقتصادی، به شکار هیولا مشغول‌اند و نام آن‌ها ویچر است.

نام یکی از ویچرها گرالت است که شخصیتی کم‌حرف و گزیده‌گوی است. او یکی از ماهر‌ترین ویچرهایی است که هیولا شکار می‌کنند؛ اما ورود گرالت به بعضی مناطق، ماجراهای متفاوتی را به وجود می‌آورد که با تعلیق و هیجان پیش می‌رود.

هشت قسمتی که تاکنون از فصل اول این سریال پخش شده است، چند ویژگی مهم و مشترک دارد که توجه به جزئیات و استفاده از فلش‌بک در پیش بردن روایت از آن جمله است.

برشی از کتاب خونِ الف‌ها:

گرالت سمت او چرخید و گفت: «خوب به حرفام گوش کن. فکر می‌کنی برای چی یه چنین محمولۀ بزرگی از طلا و نقره، که کمک مخفیانه‌ی شاه هنسلت به فرمانروایی آدرین هست رو دوارف‌ها محافظت می‌کنن نه انسان‌ها؟ من خودم دیروز یه اِلف رو دیدم که از بالای درخت زیر نظرمون داشت. بعدش که شب شد، صدای رد شدنشون از کنار چادرهامون رو هم شنیدم. سیری، اسکویاتل‌ها به دوارف‌ها حمله نمی‌کنن.»

سیری زیر لب گفت: «اما اونا اینجان و این اطراف پرسه می‌زنن. اونا دارن محاصره‌مون می‌کنن.»

«من می‌دونم اونا برای چی اینجان. بیا بریم تا نشونت بدم.»

گرالت اسبش را چرخاند و افسار اسب سیری را به سمتش انداخت. دخترک با پاشنه‌هایش به اسب ضربه زد و با سرعت بیش‌تری جلو رفت.، اما گرالت به او علامت داد که پشت سرش حرکت کند. آن‌ها جاده را قطع کردند و دوباره وارد جنگل شدند. ویچر جلوتر بود و سیری هم پشت سرش می‌رفت. برای مدت کوتاهی هر دو ساکت بودند.

تا اینکه گرالت اسبش را نگه داشت و گفت: «بیا سیری، نگاه کن.»

سیری نالید: «چی رو نگاه کنم؟»

«شائراود.»

در مقابلشان، تا جایی که جنگل اجازه می‌داد ببینند، ستون‌هایی ساخته شده از قطعات صاف و تراشیده‌ی سنگ گرانیت و مرمر قد برافراشته بودند. سطح ستون‌ها با نقش و نگارهایی تزئین شده بود که خیلی وقت پیش باران شسته بودشان، سرما خردشان کرده بود و ریشۀ درختان شکافته بودشان. در وسط ردیف ستون‌های نیمه‌خراب، طاق‌های سفید و درخشانی بودند که بر حاشیه‌هایشان بقایای نقش برجسته‌هایی پوشیده از پیچک و خزه دیده می‌شدند.

«اینجا یه قلعه بوده؟»

«نه، یه قصر. اِلف‌ها قلعه نمی‌سازن. از اسب پیاده شو، اون نمی‌تونه روی این قلوه‌سنگ‌ها راه بره.»

«کی اینجا رو خراب کرده؟ انسان‌ها.»

«نه، خودشون کردن. قبل از اینکه از اینجا برن.»

«چرا؟»

«به خاطر اینکه می‌دونستن دیگه برنمی‌گردن اینجا.»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.